تبليغاتX
star




عارفان علـم عاشـق می شوند / بهـترین مردم معلـم می شـوند

عشق با دانش متمم می شود / هر که عاشق شد معلم می شود

روز معلم مبارک باد

.

.

.

معلم را بخش کردم اولش محبت آخرش محبت .

خدا تو را می خواست و انتخاب حق خدا بود .

دانای عشق روزت مبارک


.

.

.

سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت ، نه اندیشه ها را . . .

.

.

.

از پدر گر قالب تن یافتیم / از معلم جان روشن یافتیم

استاد و معلم عزیز ، هر روزت مبارک

.

.

.

سلامت گفتم پیامم دادی ، پیامت چراغ راه زندگیم شد

و مرا به سرزمین نور و آگاهی هدایت کردی .

ای آینیه تمام نمای عشق و محبت و ایثار ، هر روزت مبارک باد . . .

.

.

.

معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است.

اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای ، رهایش کن

و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )

.

.

.

معلم هدفت عشق است و ایثار

هزاران خفته از عشق تو بیدار

روزت مبارک

.

.

.

جنبندگان زمین، ماهی‌های دریاها، و هرکوچک و بزرگی در زمین خدا و آسمان او

برای معلم خوبی‌ها، استغفار می‌نمایند. امام صادق(علیه السلام)

.

.

.

معلم را بر پدر شرف باشد به قدر آن که روح را بر جسم شرف است.

زیرا معلم سبب کمال و تربیت روحانی است و پدر سبب تربیت جسمانی .

.

.

.

معلمى، مهری است که از روز ازل با گل آدمی سرشته شد

تا مردم از ظلمات جهل به نور دانایی رهنمون شوند.

.

.

.

آبی‌ترین، دریایی‌ترین و آسمانی‌ترین تقدسِ زندگی‌مان !

دستان‌تان را بوسه می‌زنیم. روزتان مبارک

.

.

.

معلم عزیزم دوستت دارم!

به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریایست

که قایق کوچک دا من در آن غرق شده.

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد.

وچشم هایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

.

.

.

معلم معلم

شمع شدی شعله شدی سوختی

تا هنرت را به من آموختی

” معلم عزیزم روزت مبارک “

.

.

.

خدای اطلسی ها با تو باشد / پناه بی کسی ها با توباشد

تمام لحظه های خوب یک عمر / به جزء دلواپسی ها با تو باشد

معلم عزیزم روزت مبارک

.

.

.

صدها شاخه گل مریم تقدیم شما باشد که برای من در جهان بهترین هستید.

روز معلم مبارک

.

.

.

نقش معلم در دلهاست و دیگری جای او را نمی گیرد،

آن که دلها به عشق او زنده است، در دل عاشقان نمی میرد.

عزیزم روز ۱۲ اردیبهشت روز معلم مبارک

.

.

.

مهر ایزدی بر فراز دستانم بدرقه ی استادی که راه و رسم

درست زیستن را به من آموخت. امروز بهانه ایست

تا بوسه ای نثار دستانت شود و تبریکم را تقدیمت کند .

هفته ی مقدس معلم مبارک.

.

.

.

معلم خوبم روزنه های روشنی که توی ذهنم باز کردی

هنوز دنبال نور میگردد…روزت مبارک

.

.

.

در سپیده دم ازل ان زمان که سازندگی کائنات اغاز می گردید

و کتاب تکوین گشوده میشد نخستین کلمه ایی که با قلم تقدیر

بر دیباچه قاموس هستی نقش بست واژه ی زیبای استاد بود

و سر فصل این کتاب کهن به تعلیم و تربیت اختصاص یافت

همیشه و در همه چیز استاد من هستید

روزتان مبارک

اندیشه ام از تو سبز و آباد شده / از جهل وغم این فکرتم آزاد شده

در مکتب پاک و شاد استاد ببین / غم رفته زجانم ودلم شاد شده . . .

روزت مبارک

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

در مکتب تو همیشه شاگردم من / دور از رخ تو همیشه پر دردم من

در فصل بهار و روز استاد ببین / بی نور معلم این چنین زردم من . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

آموزش عشقم از همین مکتب توست / اندوخته ی سوادم از این لب توست

گفتم که مریضم و بیا بستر من / چون عامل دردم این غم و این تب توست . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

با این گچ عشق تخته ی جانم زن / خطّی ز کلام خود به ایمانم زن

صد درس در این کلاست آموخته ام / یک درس ز عشق جان ویرانم زن . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

ای معلم تو را سپاس :

ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس

ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس.

ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی

روزت مبارک

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

معلم هدفت عشق است و ایثار / هزاران خفته از عشق تو بیدار

روزت مبارک

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد .

چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم مقام خدایی است . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

یاد و خاطره قافله سالار معلمان شهید

فیلسوف فرزانه آیت الله مرتضی مطهری و روز معلم گرامی و جاودانه باد . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم ،

روز معلم یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباخته ای است که در طول تاریخ

در عرصه ی تعلیم و تربیت زیباترین جلوه های عشق و ایثار را به نمایش گذاشته اند  . . .

.

.

.

اس ام اس روز معلم ، پیامک تبریک روز معلم

روزهای اول تحصیل درمکتب عشق مدام با خودم مرور میکردم

عشق یعنی حاصل جمع دل عاشق ومعشوق

عشق یعنی ضرب در ضربان یار

کاش ازعشقم درپرانتزنگهداری میکردم

افسوس که دیر شده ودرعاشقی مشروط شدم

روزت مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:17  توسط مجید | 
جملات کوتاه زیر از مرحوم دکتر حسابی میباشد :


زندگی، یعنی پژوهش، و فهمیدن چیزی جدید.
                      
4 اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.              

یک عمل درست، بهتر است از هزار نصیحت.
               
راه پیشرفت، ارزش نـهــــــــــــــادن به علم و تحقیق، احترام به معلمین، اســـاتید، دانش آموزان و دانشجویـــــــــــــــان  است.

تقلید (از غرب)، خطری است جدی، که چشمه های نبوغ را، خشک می کند.               

حفظ سنن اعتقادی، ملی و نبوغ نژادی، واجب است.

فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت.               

سادگی و عشق از عوامل پیشرفت است، که در قلب ما ایرانیان است.

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگیست.

انجام وظیفه، لازمه جهش بسوی پیشرفت است.

کار کنیم، زحمت بکشیم، از سرمایه چیزی کم نداریم.

سازماندهی، لازمه و خواسته الگوی پیشرفت است.

نظامی که، دارای سازمان باشد، چارچوبی استوار دارد.

باید جوانان، حفظ سازمان را، آموزش داد.

عشق، به وجود آورنده اعمال زیباست.

دولت، وظیفه دارد، خوشحال کنندگان مردم را، تشویق کند.

داشتن هدف، و رفتن به دنبالش، خوب است ولی عاشق هدف بودن و گرفتار شدن چیز دیگری است.

ایران، جزیره هوش و ذکاوت است.

با بچه ها، با اطمینان رفتار کنید تا قابل اطمینان بار بیایند، و قابل اطمینان شوند.

طنز در مملکت ما، یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

موسیقی خوب ایرانی، یک طرز تفکر است. یک فلسفه است، و بیان یک آرزوست.

هنر، با احساسات آدمی بازی می کند.

شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.

هنر، چاشنی زندگیست.

عشق زندگی را به شیوش می آورد.

بزرگترین خوشحالی من در زندگی: هوش و استعداد جوانان ایرانی است.

سه اصل عاشقی: محبت ، احترام و راستگویی است.
     
باید به جوانان، حفظ سازمان را آموزش داد.     

بچه ها، آدم کوچولو هستند، قابل اعتماد و شایسته احترام.




منبع : سایت دکتر حسابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 10:29  توسط مجید | 
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه....  نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
 رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
 
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
 
تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 10:25  توسط مجید | 
شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:23  توسط مجید | 
عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:26  توسط مجید | 
داستان کوتاه سفر حج ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮ ﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻛﻌﺒﻪ ﺭﻭﺩ. ﺑﺎ ﻛﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﯽ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﻛﺒﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺳﻔﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﺪﻣﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﻜﺮﺩ . ﺗﺎ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻟﯽ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﯿﺦ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺍﻭﺭﯼ ﻫﯿﺰﻡ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﯽ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺩﯾﺪ. ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻭﯼ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖِ ﺍﻫﻞ ﻭ ﻋﯿﺎﻝ ﺩﺭ ﻋﺪﻡ ﻛﺴﺐ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺩﺭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺑﺴﺮ ﺑﺮﺩ ﻩ ﺍﻧﺪ. ﭼﻨﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ . ﻣﺮﺩ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺍ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺣﺞ ﺩﺭ ﺣﺮﺝ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺑﺒﺮﻡ. ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ ﺣﺞ ﻣﻦ ، ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻔﺖ ﺑﺎﺭ ﮔﺮﺩ ﺗﻮ ﻃﻮﺍﻑ ﻛﻨﻢ ﺑِﻪ ﺯﺍﻧﻜﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺁﻥ ﺑﻨﺎ ﻛﻨﻢ داستان کوتاه احترام در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت . مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد. صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد. وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟ صاحب مغازه در پاسخ گفت : مرد فقیر همه پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:45  توسط مجید | 
پسر به دختر : من پدرم پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها میمیره و من پولدار میشم ! همسر من میشی ؟؟ دختر : نه !!! . . . . . . . . . . . . چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:21  توسط مجید | 
ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد! لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس)) مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 15:14  توسط مجید | 

دستت را از روی قلبم بردار.بگذار بار دگر خون در رگهایم شریان داشته باشد.دلم برای دیدن خوابی راحت تنگ شده.صداهای اشنا برایم ازار دهنده شده.به زیبایی حس مردن را لمس می کنم.خرد شدن استخوانم را می فهمم ولی زبانم باز کم کاری می کند.ان نزدیکان گرگ نشان همیشه تورا طعمه ببینند تو را هم گرگ می کنند.صدای قلبم ضعیفتر از صدای موج دریا در وسط بیابان شده.دلم می خواد تنهای تنها در گوشه ای از این دنیا زندگی کنم .می خواهم این بار اشنایانی پیدا کنم که دوستم نداشته باشند فقط مرا بفهمند همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 19:52  توسط مجید | 

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 19:46  توسط مجید |